حسین منزوی  ۱۳۲۵-۱۳۸۳

 

امروز قرار بود گزارش چند تا برنامه ای که رفته بودیم رو با عکساش براتون بزارم

اما دلم نیومد شعرهای زیبای منزوی  (همشهری خودم ) رو از زبون همایون شجریان

بشنوم و ازشون بگذرم .

من هیچ سررشته ای در مورد شعر و ادبیات ندارم اما بواسطه

دوست عزیزم آقای جعفری و لذتی که از شنیدن شعر میبرم کمی با این شاعر عمدتا غزل سرا

آشنا شدم.

غزلسرایی که در دوران رکود و افول شعر سنتی به غزل معاصر آبرو و حیاتی دوباره بخشید.

و سرود: عشق گاهی زندگی ساز است و گاه زندگی سوز...

 درباره او گفتند که : ابتهاج پلی زد و منوچهر نیستانی بالای آن رفت

وحسین منزوی از بالای آن پل عبور کرد.

اما باید بپذیریم منزوی واقعا منزوی بود ...منزوی زندگی کرد و منزوی هم رفت

مرگ برای او واقعا پایان نبود و نیست مرگش آغازی برای درخشش و خروج از انزوا بود

و با تاریخ شور غزلهای او هم ادامه دارد . همانطورکه خودش سرود :

شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت/تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت/اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت...

در انتها سه سروده او که در آلبوم جدید و زیبای همایون شجریان آمده است.

 

 متن ترانه : شتک

 شاعر : حسین منزوی

 خواننده : همایون شجریان

 

شتک زدست به خورشید خون بسیاران


بر آسمان که شنیدست از زمین باران

دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز

به نیزه ها که بریدندشان ز نیزاران

نسیم نیست نه ، بی مست بیم دار شدن


که لرزه میفکند بر تن سپیداران


سراب و امن و امان است این


نه امن و امان

که ره زدست فریبش با باور یاران

چو چاه ریخته آوار میشوم بر خویش


که شب رسیده و ویران ترد بیماران

برای من سخن از من مگو به دلجویی


سخن مگو به دلجویی


مگیر آینه مگیر آینه پیش ز خویش بیزاران


کجا به سنگرس دیو و سنگ بارانش


در آبگینه حصاری شود هوشیاران


شتک زدست به خورشید خون بسیاران

 

 

درون آیینه

درون آینه ی روبرو چه می بینی

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی

تویی برابر تو چشم در برابر چشم

در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی ؟ چه میبینی

 
تو هم شراب خودی ، هم شراب خواره ی خود

سوای خون دلت در سبو چه می بینی


بگو چه میبینی

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است

وباد میبردش


و باد می بردش سو به سو چه می بینی چه میبینی

درون آینه روبرو چه می بینی چه میبینی

 

 

 

همه هیچم

نه فرشته ام، نه شیطان، کیم و چیم؟ همینم


نه ز بادم و نه زآتش که نواده ی زمینم

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی


نه سپیده دم به دستم، نه ستاره بر جبینم

نه فرشته ام، نه شیطان، کیم و چیم؟ همینم

منم و ردای تنگی که به جز من اش نگنجد

 
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم

نه حق حقم، نه نا حق


نه بدم، نه خوب مطلق

 
سیه و سپیدم: ابلق! که به نیک و بد عجینم


تب بوسه ایم از آن لب، به غنیمت است امشب

 
که نه آگهم که فردا، چه نشسته در کمینم

منم و ردای تنگی که به جز من اش نگنجد

 
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم

نزنم نمک به زخمی که همیشگی است، باری

،
که نه خسته ی نخستین، نه خراب آخرینم


نه فرشته ام، نه شیطان،

 

 

 

 



تاريخ : 93/02/26 | | نویسنده : مسعود |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.